تبليغاتX
در آستانه فصلی سرد
در آستانه فصلی سرد
خاطرات
قالب وبلاگ
الان نشستم تو تریای دانشگاه..و دارم فکر میکنم که هرگز نمیتونم از این محیط جداشم.. پری تا وقتی دانشجوباشه زنده میمونه ..اون سه..چهار سالی که ازدانشگاه دور بودم و داشتم مثل سگ ..برای تامین زندگی و اجرای نقش 10نفر آدم بی غیرت تلاش میکردم ..بدترین سالهای زندگیم بود ..پری کار کردن و خیلی دوست داره ..ولی نه کاری که مجبور باشی خرج یه بی غیرت مفت خور و بدی ..هر اجباری من و نابود میکنه! برعکسش اگر دلم بخواد ..بدترین کارهای دنیا رو میکنم و بیشترین ضرر های عالم و بابتش میدم ..ولی لحظه ای پشیمون نمیشم .. همین جا ..همین لحظه ..در نهایت صحت و سلامت عقل .. از پروردگارم ..طلب عفو میکنم .. که زندگی به من عطا فرمود ..و من با حماقت و بی شرمی ..به پای یک بی غیرت 4سالش و سوزوندم! همین جا ..همین لحظه ..در نهایت شرمندگی ..اذعان میکنم .. که من احمقی بیش نبودم ..و خودم و خانوادم و تباه کردم .. و قسم میخورم ...همه این حرفهایی که الان زدم و اشتباهاتم و جبران میکنم! و قسم میخورم ..روح و روانم و از کینه و عداوتی که جز تباهی چیزی برام نداشته پاک میکنم ..! و قسم میخورم ...سال دیگه این موقع .. کنکور دکترا قبول میشم!! دلم میخواد هی بنویسم و بنویسم ..ولی یه مشت دخترک بامزه کنارم نشستن و دارن باصدای بلند بلند بلند ..درباره دوست پسراشون و باشگاه بدنسازی و چربی سوزی و دختر خاله ای که اندازه بشکه بوده و الان مثل نخ شده ..حرف میزنن و بی خیال ..میخندن و ... تمرکز پری رو کلا به هم میزنن .. الان من جزییاتی از زندگیه این دخترا میدونم که مادراشون نمیدونن! راستی دلم میخواد بدونم فیلم "روزهای زندگی"چطوره؟؟ لطفا هرکی رفت سینما برام بنویسه! راستی..الهام خانوم و یادتونه؟؟همون زن معتادی که دوست دختر ناصری بود و چند وقت بعد نامزدی هم مزاحم من میشد؟؟؟؟؟ایشون بهم پی.ام دادن و تولدم و تبریک گفتن!!! دست گلشون درد نکنه!!!!! پ.ن:خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود .. پ.ن:نصف روز طول کشید تا پست کنم! پ.ن:لنگ دراز اعتراف کرد سربازه ..همه کاراش غیر آدمیزاده مثل خودم!!!
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:32 بعد از ظهر ] [ پری دریایی ] [ ]
 

نمیدونم چرا اینهمه دلم گرفته !!! انگار یه بغض اندازه شکم زن آبستن

پا به ماه .. تو گلوم گیر کرده ... که هر چی فکر میکنم نمی تونم دلیلش

و پیدا کنم ...

 

با تمام وجود ... غمگینم !

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 1:51 بعد از ظهر ] [ پری دریایی ] [ ]
 

والا پری خیلی شرمنده است ..

انقدر تو این مدت پرت و پلا نوشتم که همه گیج شدن .. حالا بنا به

درخواست اکثریت این پست و فقط درباره خودم و لنگ دراز می نویسم!

من و لنگ دراز الان حدود ۷ ماهه که با همیم !

از اولش و که می دونید .. اون موقع که باهاش دوست شدم هنوز

کاملا ارتباطم با ناصری و خانوادش قطع نشده بود .. هنوز فیس بوک

داشتم .. و هنوز ناصری روزی ۵۰۰ بار بهم زنگ میزد ..

اون موقع .. شماره لنگ دراز و گذاشته بودم توی بلاک لیست که ناصری

نفهمه اون زنگ می زنه .. برای خودمم خیلی مهم نبود که لنگ دراز

از من چیزی بدونه یا ندونه ...!

ولی ................................! اتفاقات زیادی افتاد که ورق و برگردوند !

اولین اتفاق خیانت ناصری و رو شدن دستش بود که فهمیدم با خواهر

دوستش رابطه داره و به خاطر اون دختره بوده که هر چهارشنبه تا شنبه رو

میپیچیده میرفته خونه خواهرش !!!!!!!!!!!!!!!!!

دومین اتفاق ... توهین هایی بود که بهم کرد .. تو یه دعوا ! الان چیز زیادی

از حرف هاش یادم نیست .. ولی یادمه بعدش که اون حرف ها رو زد

یه عالمه گریه کرد و گفت : غلط کردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سومین اتفاق .... رفتارهای لنگ دراز بود که روز به روز بیشتر ازش خوشم

میومد ..

خیلی تکامل یافته  مودب و فهیم بود !!

لنگ دراز خیلی آروم و بی سر و صدا امد تو قلبم !

ولی ناصری با فضاحت و فحش و داد و بیداد .. از قلبم بیرون رفته بود ..

مدتها پیش .... حقیقت اینه که ناصری هیچوقت تو قلبم نبود ..

من فقط قبول کرده بودم باهاش ازدواج کنم چون از تنهایی می ترسیدم و

تحت فشار روانی بودم و خیال می کردم سالم بودن یه مرد از نظر اخلاقی

برای یه زندگی زناشویی کافیه .. ولی گند زدم با این معیار هام !!

لنگ دراز از روزی که با من دوست شد بهم گفت من فلان جا کار می کنم

و یک سری محدودیت هایی برای ارتباطاتم دارم .. اما تلاش میکنم تو

کمبودی نداشته باشی !

اما برای کمبود نداشتن من زیاد تلاش نمی کرد ..

شاید هم هنوز قلبش انقدر درگیر نشده بود .. نمی دونم !

به هرحال .. یک روز از خواب بلند شدم و فیس بوک و بستم و خطم و عوض

کردم و کلا همه رو ریختم دور و از دست اون آدمهای لجن راحت شدم ..

حالا فقط من مونده بودم و لنگ دراز که همچنان سرد و دور دست بود !

تقریبا ۳ ماه از رابطمون می گذشت ..

لنگ دراز در کمال بیخیالی ... می ذاشت گوشیش شارژ تموم کنه و

می گفت : ببخشید این سه روز که گوشی خاموش بود .. شارژر نداشتم!!

و کلا خیلی تو پیچ بود ..

حتما اونهم مثل من درگیر یه رابطه ای تو گذشتش بود .. و یا هست !

تا اینکه از شدت تنهایی مثل همیشه یه تصمیم مزخرف گرفتم و یه شب

با دختر عمه خانوم و ناصری که من و یک ماه بود ندیده بود رفتیم بیرون و

سینما و شام و وقتی ناصری من و میرسوند خونه ... دیدم لنگ دراز

دم خونه ما تو ماشین منتظرمه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این بدترین اتفاقی بود که تو زندگیم افتاده بود ..

نه اینکه اصال برام مهم باشه که لنگ دراز چه احساسی داره ...

فقط اینکه مجبور بودم بهش تو ضیح بدم که چرا وقتی با هم دوست بودیم

با آدم دیگه ای بیرون رفتم خیلی سخت بود ..

بقیه داستان رو هم خودتون میدونید ..

از اون شب به بعد .. ورق ارتباط با لنگ دراز برگشت ..

ناگهان جدی شد ... ناگهان فهمید نمی تونه از من جداشه ..

دست از شوخی های مسخره اش درباره دخترها برداشت ..

همه چیزش تغییر کرد ...

دیگه هرگز گوشیش خاموش نشد ..

یا سر کار بود یا با من !!!!!!!!!!!!!!!! سعی می کرد هر جا من دوشت دارم

بریم ... حتی با اینکه وقتی از سر کار میاد سرو وضعش به هم ریخته اس

ولی باز با من میاد کافه .. !!

خلاصه به شکل خودش تلاشش و کرد برای اینکه من احساس کمبود

نکنم ...

اینم بهتون بگم که لنگ دراز شخصیت بهنجار و نرمالی نداره ..

گاهی وقتها از سر سوزن میره تو .. گاهی در دروازه براش تنگه !!

ولی من عاشق همین غیر قابل پیش بینی بودنش شدم ..

وقتی من و با ناصری دید ... باید همه چیز و تموم میکرد ..

ولی واکنش عجیبی نشون داد ..

توضیحش خیلی سخته ...

از همون موقع ها که با هم دوست بودیم بهم می گفت : من تو فروردین

ماه میرم ماموریت !!!!!!!!!!!!!!

منم اولاش باور کردم .. ولی یهو که ۶ اردیبهشت گم شد و تا یک هفته

ازش خبری نشد .. نسخه عشقش و تو دلم پیچیدم ..

وقتی برگشت ... یادتونه که .. سر و گردنش از آفتاب سوخته بود ..و

مریض حال بود و موهاش و از ته زده بود ...

حالا اگه  گفتین کجا بوده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بععععععععععععععععله ...... اعزام به خدمت شریف سربازی !!!!!!!!!!!!!!

می دونید چی شده ؟؟؟

لنگ دراز بعد از اینکه درسش تموم میشه با پارتی بازی میره تو فلان جا

کار می کنه و قرار میشه که یه مدتی که اونجاست به عنوان خدمت

سربازی محسوب بشه !!

ولی نمی تونه هیچ جوری از پس دو ماه آموزشی بر بیاد !!

یعنی این دو ماه و باید میرفته .... حالا فروردین ماه وقت اعزامش بوده ..

و برای اینکه من نفهمم که سربازه ... اینهمه بازی درآورد ..

هنوز هم اون نمی دونه که پری کشفش کرده و داره همچنان به بازی

ادامه میده .. ولی من چون می دونم براش چقدر مهمه که من نفهمم

به روش نمیارم فعلا ... ولی به موقعش درباره این قدرت طلبی که تو

وجودشه باهاش حرف میزنم ..

الان تحت فشار زیادیه .. میدونم که براش سخته .. نمی خوام اذیت بشه ..

اون هم من و تو بدترین شرایط اذیت نکرد ... همش سعی کرد درباره

گذشته حرف بزنیم تا آروم شم !!

چیز جدیدی که رخ داده .. اینه که از نظر روحی و جسمی به طرز عجیبی

به پری وابسته شده ... نمیدونم چرا !!!!!!!!!

این تمام قصه نبود ... هنوز هم تقاط ابهام زیادی از این آدم تو ذهنمه ...

ولی چون دوسش دارم صبر می کنم تا کم کم برطرف بشه !!

حقیقت اینه که تموم کردن این رابطه هیچ کاری نداره ...

ولی من از بودن باهاش لذت میبرم ... بیشتر از بودن کنار هر مرد دیگری !

 

 

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:51 بعد از ظهر ] [ پری دریایی ] [ ]
 

سلام و علیکم ...!

چند روزی در خود حبسیده بودم ...!

جونم بگه براتون که از روی نظرات گهر بار همگی فهمیدم یک اشتباه

لفظی رخ داده ..........!! لنگ دراز تشریف دارند ... خیلی بیشتر از دیروز!!

در پی حضور ارزشمند و موثر ایشون .. پنجشنبه و جمعه را در کنار

سواحل زیبای دریاچه کاسپین به سر بردیم !!!

جای همگی خالی .. اولین سفر با لنگ دراز خیلی خیلی خوش گذشت ..

البته تنها نبودیم و دوستانمون هم با ما بودند ..

در نهایت خوشایند و دلچسب بود این سفر کوتاه !

تو این ۴۸ ساعتی که گذشت یه چیز جالب فهمیدم ..

لنگ دراز را از پری سر جدایی نیست ..

یعنی کلا بدجوری گره خورده به پری و هیچ جوری نمی تونه تصور جدا

شدن و به مغزش راه بده ..

قرار ما این بود که پنجشنبه حدود ساعت ۱:۳۰ دوست لنگ دراز بیاد

دم رستوران رفتاری دنبال من ...

چون پری خانوم .. با لگد همکلاسی خانوم افتاده بود ته چاه ..  و

مجبور شده بود دو تا استاداش و به نهار دعوت کنه ( توضیحات در پست

های قبلی) ... این بود که از شب قبلش تمام وسایل سفر و آماده کردم و

با آقای دوست هماهنگ کردم که بیاد رستوران دنبالم ..

پنجشنبه روز بسیار پر استرسی بود ..

ساعت ۱۲ طبق قرار رسیدم رستوران و دیدم همکلاسی خانوم آلاگارسون

کرده .. نشسته سر یه میز ۴ نفره !!!!!!!!!!!!!!!!!!

شروع کردیم با هم حرف زدن و بهش گفتم : من می دونم تو با دکتر فلانی

تیک می زنی زیااااااااااااااااااااااااد ... اونم زن و بچه داره ... این چیزها به من

هیچ ربطی نداره .. ولی نباید برای خودشیرینی و اینکه جلوی شوهرت

ضایع نشی .. من و می نداختی تو این مسخره بازی ..

خیلی کار چرند و پیش پا افتاده ای بود که ما دو تادختر .. بی هیچ دلیلی

دو تا استاد جوون شیطون و که از صد جهت می لنگیدن و به نهار دعوت

کنیم .. حالا همکلاسی خانوم که کارهای احمقانه زیاد میکنه .. ولی

اون دو تا رو بگو که قبول کردن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وسط این بحث داغ بودیم که یهو دیدم .. آقای دوست .. رو به روم

وایساده ... شوکه شدم ... چرا باید این پسر انقدر بی ادب باشه که بیاد

تو رستوران من و ببینه در حالیکه بهش گفته بودم ساعت ۱:۳۰ زنگ بزن

بیام پایین ..................!! واقعا کار زشتی بود ..

خوب شد هنوز استادام نرسیده بودن .. وگرنه باید می گفتم این نره خر

کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فقط اومد و سلام کرد و گفت : می خواستم برای تو راه غذا بگیرم !!!!!

باشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! عر عر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوزاریم افتاد که لنگ دراز بهش گفته بیاد بالا و ببینه ما با کی قرار داریم !

آشش و پختم .. با یک و نیم وجب روغن کرمانشاهی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ساعت ۱ بود که یکی از استادام اومد ( البته نه اون استاد مورد نظر )

تشریف آوردن و کمی اختلاط کردیم  و استاد مورد علاقه همکلاسی زنگ

زد و عذر خواست که نتونسته بیاد و کرک و پر خانوم و ریخت وسط گود !!

منم کمی نشستم و بعدش خداحافظی کردم و اومدم بیرون !

دختره احمق بی کلاس .. با این دعوت مزخرفش گند زد به اعصاب و پول و

روان من !!!! بی شعور !!!!

خلاصش کنم ...

ما رفتیم دنبال لنگ دراز و خانوم میم و راه افتادیم به سمت جاده چالوس !

لنگ دراز اولش کلا اعصاب نداشت ... مثل دیوونه ها بود و زیاد با من حرف

نمی زد !

کمی که گذشت از تو جیبش یه تیکه کاغذ داد دسته من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیدم دیشب .. از شدت استرس ... با خودش حرف میزده و حرف هاش و

نوشته !!!!!!!!!!!!!!!!! نگران این بوده که من بهش دروغ گفته باشم و

با استادام داستانی داشته باشم و روز قرار .. حلقه دستم نکنم و ....!!

جدا شاخ از سرم سبز شده بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه مرد گنده .... این دیگه چه جور دغدغه هایی که داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

من اگر می خواستم به تو دروغ بگم که از اولش راستش و نمی گفتم !

ولی با این حال خیلی از دستش عصبانی نشدم ....

نباید از حق گذشت .... لنگ دراز اصلا اینجوری نبود !!

من مریضش کردم ... وقتی من و با ناصری دید ... و اس ام اسامون و خوند

و همه اینها باعث شد روحش مریض شه .. چون از من برای خودش

بت ساخته بود ...

کلی باهاش حرف زدم و چند دقیقه بعد از اون دیوانه یه بچه آروم خندون

مونده بود !!!!!!!!!!!!

تمام طول سفر خوش اخلاق و مهربون و آروم بود و یه عالمه بهش خوش

گذشت ..

یه جوری دوسش دارم که انگار من به دنیاش آوردم !!!!!!!!

هیچی دیگه .. هر کاری تو این دو روز تونست برام کرد که تولدم بهم خوش

بگذره !!!!!!!!!! واقعا ازش ممنونم .. !

ساعت ۴:۳۰ صبح شنبه رسیدیم دم خونه و پری بدو بدو اومد و رفت زیر پتو!

ولی لنگ دراز بیچاره بعد از دو روز بی خوابی رفت سر کار !!!!!!!!!

دیشبم اینجا تولد الکی داشتیم ..

خواهر خانوم که به خاطر عمل پروتزش تو لک بود و

مامان خانوم و آقای پدرم به خاطر دختر خانومشون ماتمزده بودن !

یه کیک مزخرف مونده اسفنجی هم خریده بودن که درسته انداختیمش

دور ......... سوت و کور در نهایت غم و اندوه .. دو تا پاکت حاوی تراول

دادن به پری و گفتن تولدت مبارک !!!!!!!

ای بابا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این بود قصه تولد امسال پری ... اگر همینجوری پیش بره ..

تنهایی روح پری رو می خوره و تفاله ش و میندازه تو فاضلاب شهری...

 

پ.ن: ناصری بهم ایمیل زده که شماره حسابت و بده برات پول بریزم برو

هرچی می خوای برای خودت بخر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هه هه هه

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 3:6 بعد از ظهر ] [ پری دریایی ] [ ]
اووووووووووووووه .... چقدر پری نازک نارنجی بود خودش نمی دونست ..

ای بابا .. این استرسهای هرروزه ای که اینجا تخلیه شون می کنم

قصه امروز و دیروز نیست ... شما که غریبه نیستید ...

امروز خواهر خانوم و دختر دایی با هم رفتن بیمارستان قلب که تاییدیه

پزشکی برای عمل بگیرن .. و تا حالا کارشون تموم نشده ..

منم از صبح رفتم بالا که غذا درست کنم ..

مامان خانومم با مهارت خاصی که در انحصار خودشون دختر و همسرشونه

از مغز و دل و روح پری یک سالاد ناب درست کردن ..

انقدر به من دری وری و چرند گفت که حالت تهوع گرفتم ..

میگه : تقصیره توا که این ( خواهر خانوم ) طلاق گرفت .. و حالا هم میخواد

پروتز کنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

والا تا جایی که یادمه .. آقای داماده حرامزاده .... بیش از ۲ میلیارد بدهکار

بود و فراری .... و دو سال پی در پی .. کلی نزول خور و باج گیر

دم در خونه ما لنگر خورده بودن و می گفتن : ما رو فلانی فرستاده

از پدر زنش پولامون و بگیریم .. اگه پول ما رو ندین دخترتون و می بریم ..

حتی یادمه یک بار نزدیکای خونه یکی از نزولخورا من و با خواهر خانوم

اشتباه گرفت  و بهم حمله کرد و یه ضربه تو صورتم زد که چند دقیقه ای

بیهوش رو زمین افتاده بودم ....

تنها کاری که من جهت استحکام بنیان این خانه خراب انجام دادم ..

اونهم به خاطر آبروی پدرم بود ... این بود که مردک بی پدر و مادر و مجبور

کردم توی محضر .. حق طلاق و بده به خواهر خانوم .. که مجبور نباشیم

با یه دختر بچه  معصوم زیبا .. راه بیفتیم تو دادگاه .. که هر بی ناموسی

بهش پیشنهاد صیغه بده بابت اینکه کار طلاقش و درست کنه !!!!!!!!!!!!!!!!

حالا این کاری که من کردم و حق طلاقی که به زور گرفتم ..

شده پیرهن عثمان ............!!

یعنی اگر این حق طلاق نبود .. خواهر خانوم با اون ..... کش .. زندگی

می کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و پدر بیچاره من مجبور بود خرج

هرزگی های مرتیکه رو بده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کار بدی کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا مهم نیست که مامان خانوم یا هر کس دیگه ای چی میگه ..

من به خاطر خانوادم و خواهرم جنگیدم ..

بازهم پیش بیاد از این بدتر می کنم و نمیذارم ثمره ۶۰ سال زحمت و

آبرو و سختی پدرم نابود بشه .... !

دیگه پوست تن پری مثل هلو نیست ....

مثل کرگدن شدم ............. پوستم کلفت شده !!!!!!!!!

 

پ.ن: روز زن مبارک !

پ.ن: خدایااااااااااااااا .. میدونی چقدر دلم براش میسوزه .... میدونی چقدر به خاطر همین مادر ..... عذاب کشیدم ................ میدونی ... من خاک پاشم ..

میدونی ................................................. مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 1:5 بعد از ظهر ] [ پری دریایی ] [ ]
 

سه روز مونده به بزرگترین حماقتم .. تولد ... دارم از زانو درد و سردرد و

بی حوصلگی و حررررررررص و بیزاری وحشتناک نسبت به خانواده ای

که ۳۱ سال تحملم کردن و تحملشون کردم ... خفه میشم !!!!!!!!!!!!!

دلم نمیخواد اصلا حرف بزنم ..

از خواهر خانوم در حدمرگ بیزارم ..................................!

بدون شرح !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از بچگیش با تمام قدرت روی مخ من راه رفته تا الان و به احتمال قریب به

یقین .. تا لحظه ای که تو این دنیای کثافت نفس میکشم ...باید تاوان

این خواهری رو بدم !!

تمام خوشیهای زندگیم و با استعداد عجیبی نابود کرده و می کنه ..

هر طعمی باهاش تلخه ..

دیگه نمی تونم اینهمه اضطراب و تحمل کنم ..................................

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....

 

پ.ن: سربازی!

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:3 بعد از ظهر ] [ پری دریایی ] [ ]
 

روزها و شب ها ...

دقیقه ها و ثانیه های .. بی هدف بی هدف هدف ...

نه دیگه هیچ خنده ای از ته دل .. و نه هیچ گریه ای .. از عمق وجود!

چرا این دنیا اینجوریه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سر از کار این عروس هزار داماد .. در نمی آرم !

۳-۴ سال گذشته .. به اندازه ده تا آدم .. اونهم از جنس مردش ..

که خیلی ادعای قدرتمند بودن می کنن ( ارواح اجدادشون !) سختی

کشیدم ..

همیشه همه خنده هام سر سری و از روی ظاهر سازی و همه گریه هام

از ته دل بود ..

از وقتی با ناصری نامزد شدم .. مدل گریه کردنم تغییر کرد ..

گریه هام عمیق و طولانی و هیستریک و با هق هق و فریاد بود ..

حمله های گریه .. ۲ سال آخر خیلی زیاد شده بود تا همین اواخر ..

شده بود هفته ای یکبار .. بیشتر وقتها هم چهارشنبه یا پنجشنبه شب ..

چون همیشه چهارشنبه ها و پنجشنبه ها من و دور میزد که بره

به فاحشه خونه خانوادگیش برسه .. و تنهایی .. روانم و نابود میکرد ..

فکر و خیال کارهایی که براش کرده بودم ..

تصور وقاحتش .. تصور تک تک اون آدمها .. باعث میشد ..

حمله ها .. شدیدتر از قبل .. با مدت طولانی تر .. و رنج بیشتری همراه

باشه ...............

ولی از ۶ ماه پیش که رسما از رندگیم مثل آشغال انداختمش دور ..

واقعا حالم بهتر شد ..

یادم نمیاد تو این مدت حتی یکبار این حالت پیش اومده باشه ..

نمی تونم بگم .. ۱۰۰٪ به خاطر وجود لنگ دراز بود ..

چون رابطه ما همیشه در تلاطم بوده و هرگز ثباتی نداشته ..

ولی نشاطی که هیجان وجودش ایجاد میکرد .. باعث شد کمتر به اون

آدمها و تنفر و کینه ای که داشتم فکر کنم .. و کمتر دلم بخواد گریه کنم!

حالم خیلی خوب بود .................. باورتون میشه !!

این چند ماه .. بی هیچ دلیل خاص .. یا حتی حادثه خوشایندی ..

حالم خوب بود !!!!!!!!!!!

تا حالا نمی دونستم بیهودگی چقدر لذت بخشه ..

بیهوده خندیدن .. بیهوده لذت بردن از چیزهای کوچیک .. بیهوده نگاه کردن!

ولی تو این چند ماه .... عالی بودم ..

یکی از دلایلی که با لنگ دراز موندم .. همین حال خوش بود ..

حالا .......................... اون بیهودگی ساده زیبا از بین رفته ...

گریه ام نمیاد .. ولی خندمم نمی گیره ..

هیچ دلیلی ندارم برای خوشحالی یا ناراحتی ..

نمی دونم چرا اینجوری شد ...

 

پ.ن: خداحافظ .. ای شادی بی سبب !

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 6:56 بعد از ظهر ] [ پری دریایی ] [ ]
 

امروز با یه زحمت جان خراشی بیدار شدم که فکرشم نمی کنید ..

چون طول شب و بیدارم کاملا ..وقتی صبح میشه تازه خوابم میبره ..

اینه که ساعت ۱۰ صبح یعنی .. پری فقط ۴ ساعته که خوابیده ..

ولی نور آفتاب .. و سر و صدای کوچه و زندگی ... زندگی عادی

که در روال همیشگی پیش میره .. نمیذاره بخوابم ..

بیداری و کسالت و سکوت و بی حوصلگی و احساس کوفتگی ..

اتفاق هر روزه من شده ..

امروز هم مثل همه روزها .. بیدار شدم و نزدیک ساعت ۱۲ ظهر از خونه زدم

بیرون .. رفتم از این کیوسک روزنامه فروشی دم پارک یه سیم کارت

دوقلوی ایرانسل خریدم .. ۱۴ هزارتومن .. که نیازی هم به فعال سازی

نداشته باشه .. حوصله نداشتم ..

حالا من و لنگ دراز یکی یک دونه سیم کارت ایرانسل داریم که اگر خدا

بخواهد .. دیگه از تلفن خودم باهاش تماس نمی گیرم ..

البته از دیروز که من و دم خونه پیاده کرده تا حالا .. هیچ نوع خبری

اعم از زندگی یا مرگ ازش ندارم ..

 ولی حالا خیلی هم تفاوتی نداره..

اومدم و گوشی "کوربی " عزیزم و که در انحصار خواهر خانوم در اومده

بود ازش به زور گرفتم و سیمکارت و انداختم توش ..

وقتی روشنش کردم انگار تمام خاطرات این ۳ سال گذشته روی سرم

خراب شد ..

شماره تلفن های توش .. و همه چیز و همه کس جلوی چشمم رژه

رفتن و خدا رو شکر کردم که از اون منجلاب بی انتها نجاتم داد ..

تو صف عابر بانک وایساده بودم .. امروز .. دو تا پسر ۱۸ -۱۹ ساله که

معلوم بود مدرسه می رفتن .. جلوتر از من بودن ..

انقدر بی دغدغه و شاد می خندیدن و از معلمشون حرف میزدن که

چون حاضر جوابی کرده بودن باهاشون لج کرده بود ..

 که منم خندم گرفت..

تو دلم گفتم : خدایا .. چجوری دلت میاد .. از این بچه های شاد بی گناه..

که آزارشون به یه مورچه نمی رسه .. تو چند سال آینده ..

مردهایی بسازی که جز آزار چیزی ندارن و تمام وجودشون پر میشه

از بوی تعفن همخوابگی و پول و خیانت ..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این عدالته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی بعد یادم افتاد .. با من هم همینکارو کرد . منم دختری بودم

خیلی ساده و معصوم و بی آزار .. که حالا تبدیل شدم به آدمی

پرا زکینه و عداوت و خشم و ترس ..

خب ................ مثل اینکه نوعی از عدالت همینه ... !! سر همه میاد !

باید می رفتم باشگاه ولی زخم پام نمی ذاشت کفش ورزشی بپوشم..

حالا تا دوشنبه هم همینجوری طی می کنم ببینم چی میشه !

راستی .. برای " رضا داوود نژاد " عزیزم دعا کنید .. خیلی دوسش دارم ..

و برای همه بیماران ..

هیچ کار مفیدی نکردم .. ولی انگار کوه کندم .. تمام تنم درد می کنه ..

مسخره است ........

دلم میخواد برم پیاده روی ولی این زخم لعنتی

 از زندگی انداخته من و !

آّها .. این و بگم بخندین .. لا به لای اینهمه آه و ناله ..

همکلاسی خانوم و براتون تعریف کردم ؟؟

یه دختر خوشگل و خیلی خیلی زرنگ کرمانی .. که دو سالی میشه

ازدواج کرده و تو شهرداری هم کار می کنه .

همیشه برام شخصیتش جالب بود ..که با هیچکس حرف نمیزنه مگر اینکه

منفعتی براش داشته باشه ..

با استادا ارتباط تنگاتنگ بر قرار می کنه ..

با همکارها و روسای شهرداری هم همینطور ..

همیشه نگران وضعیت زندگیش بودم که نکنه شوهرش از این نوع ارتباطات

ناراحت بشه و واکنش بدی نشون بده ..

یه روز بهش گفتم و اونم خندید و گفت : نه بابا .. شوهرم خودش بهم میگه

از خوشگلیت استفاده کن که تو شهرداری استخدام شی ..

بلاخره حقوق پیمانکاری ۳۰۰ تومن کجا و حقوق ۵/۱ میلیون کجا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه اینکه بعد از مدتها تلاش و شنیدن حرف ها و شوخی های رکیک

از رییسش و ایجاد این توهم که آقای رییس .. من دوست دختر شما هستم

الان در استخدان شهرداریه .. من که واقعا بهش تبریک میگم !

حالا چند روز پیش بهم زنگید که من می خوام دو تا از استادامون و برای نهار

دعوت کنم و تو هم بیا که من تنها نباشم چون شوهرم ناراحت میشه ..

بعدش کاشف به عمل اومد که می خواد پول رستوران و با من نصف کنه و

صدای شوهرش و ببره و در ضمن این دعوت به نهار در جهت قبولی در

آزمون دکتراست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! والا .... باریکلا .....

به خدا قسم اگر من هزار سال فکر میکردم همچین روشی برای

قبولی دکترا به ذهنم میرسید ... !!

خلاصه با هزار بالا و پایین و ا زایشون اصرار و از پری انکار .. قبول کردم که

روز دعوت من هم برم رستوران که ایشون با دو تا استاد جوون خوشتیپ

زبونم لال تنها نمونه !!!!!!!!!!!!!!!!

امروز کلی رو اعصاب من راه رفته .. که آقای استاد مورد نظر فرمودند

ما ۴ شنبه وقت نداریم و فقط ۵ شنبه می تونیم بیایم ..

ای بابا ................................. من ۵ شنبه کار دارم .. شرمنده !!!!!!!!!!!

حالا از ظهر تا حالا هی اس.ام.اساس التماس آمیزش میاد .. که توروخدا

هر کاری داری کنسل کن .. بیا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باش تا بیام !!!

مردم جدا زده به سرشون !!!

هیچی دیگه ..

اینهمه چرند و پرند نوشتم و هنوز تخلیه نشدم ..

انگار بدنم به خواب مرگ فرو رفته .. نمی دونم چه مرگمه !!

راستی .. موهام چند رنگ شده و مامان خانوم لحظه ای از غر زدن

باز نمی ایسته .. خدا رو شکر ..

باز خوبه من با این جنگولک بازیهام یه بهانه ای دست این خانواده میدم

که از کرختی بیان بیرون و سوژه خوبی داشته باشن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوست دارم الان زنگ بزنم به سوپر .. برام که بستنی خوشمزه بیاره ..

بشینم تنهایی یه عالمه اش و بخورم ..

 

پ.ن:غرق میشم تو برکه الکل !!

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:51 بعد از ظهر ] [ پری دریایی ] [ ]
 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ ... پااااااااام !!!!!!!!!!!!!!

به نظرم عفونتی چیزی کرده که انقدر آزارم میده ..

راستش آ»تی بیوتیک ها رو به موقع مصرف نکردم و زیادم دوش گرفتم

به حرف دکتر گوش نکردم ... ولی همش پانسمانش و عوض کردم و

مواظبش بودم .... حالا داره دهنم  و به تعمیرگاه میبره جهت سرویس !

کلا ما به هرکی خیلی میرسیم .. رم می کنه !!!!!!!!

از اینجور خانواده هاییم ... !! بععععععله !!

از خدا که پنهون نیست .. از شما چرا پنهون باشه که ... لنگ دراز و امروز

دیدم و روز خیلی خوبی هم بود ..

آزار داره دیگه .. کاریش نمیشه کرد .. ولی جون شوما نباشه .. به جون پری

... هر چی نگاش کردم .. انگار نه انگار آدم ۱۷ روز پیش و دیدم .........

از دلم بیرون شده !!!!!!!!!!!!!!!! شدیم مثل همه ...

تقصیر دل من نیست .... گمونتون نبره که دلم هواییه و هوسی ...

دل پری ... کفتر چاهیه ....... جلد نمیشه ... و وای به رام شدنش ..

ولی تا حالا هیچ آدمیزادی .. این اسب وحشی رو رام نکرده .. و

ایمان آوردم که دیگه هیچوقتم این اتفاق نمی افته ...

متاسفانه یا خوشبختانه .... لنگ دراز با این بازی آخری کاری کرد که

توصیف ناپذیره ....... خوشحالیم .. در نهایت !!

حالا بیشتر شبیه خودم شدم .. البته چون رابطه ما ادامه داره .. از خطرات

منجر به مرگ پرهیز می کنم .. ولی دلم رها ست ..

چون قرارمون این نبود که ما رو خر فرض کنه و به جای پالون به فکر

نقره داغ باشه ... بد شد .. خیلی خراب کرد !!

بی خیاااااااااااااااااال !! خودمون و عشقه !!! اومدنی .. رفتنیه !!!

آقا ................ این آهنگ " شکوه " محسن نامجوی نازنینم .. ما رو دچار

خودکشی فلسفی کرده رسما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با لنگ دراز امروز گوش کردیم و زیر بارون حالش و بردیم ...

برای فردا کلی برنامه دارم .. اگر حضرت حق مدد فرماید ..

حالم بهتره ... نمی تونم دروغ بگم .. از بی خبری و دلهره بیرون اومدم ..

ولی همه دردم اینه که اگر باز گم بشه ... دیگه نه نگرانش می شم و

نه دلهره می گیرم ......... !!

راستی ... امروز دختر دایی خانوم و عهد و عیال در منزل ما پاگشاد شدند!!

به به .................. پیوندتان مبارک !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همین چند دقیقه پیش رفتند به سمت کلبه مهر خودشون ..

ایشالا که همه کنار هم و خوشبخت باشن همیشه .. نبینمتون .. تنها !!

آهاااااااااا ! راستی اگر شما فهمیدید لنگ دراز کجا بوده .. منم فهمیدم .. !

فقط می دونم یه جایی بوده که آفتابش تند بوده و موهاشم از ته تراشیده!

گمونم داداشمون .. تو بوده !!! خلاف ملافش زده بوده بالا !!!!!!!!!!!!!

این بود قصه جمعه ما !!

 

پ.ن: عشق کجاست ؟

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:14 قبل از ظهر ] [ پری دریایی ] [ ]
 

دارم دیوانه میشم از دست همه چیز و همه کس ...

امروز قاصدک اومدم پیشم .. خیلی روز خوبی بود ..

بعد از ظهری نشسته بودیم گل می گفتیم و میشنفتیم که یهو صدای

ایمیل گوشم اومد ........... هی وااااااااااااااایه من !!

لنگ دراز پیدا شد !!!!!!!!!!!!!!

حالا از اون موقع تا لان داره تلافی یک هفته نبودنش و در میاره و

هی به پری استرس وارد می کنه !!

قراره فردا بیاد من و ببینه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه گلاب به روتون .. دارم شکوفه میزنم روی اینهمه موش و گربه بازی!

چرا مردم اینجوری ان ؟؟

چرا هرچی پری می خواد نجابت کنه و کنکاش تو زندگیه خصوصیه

هیچکس نکنه .. آدمیزاد دست از وقاحت بر نمیداره و خیالات برش می داره

که ما خریییییییییییییییییییییییم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی دارم اذیت میشم .. ادامه این ارتباط .. علیرغم میلم .. امکان نداره !

من آدم این بازیها نیستم !

خسته ام ..

این آلبوم جدید " محسن نامجو " به نام " الکی " هم دراه مارو به فنا میده!

آّهنگ شکوه ............................................... روانیم کرده !!

چه بارونی هم می زنه ...

دارم میرم برای مهمونی مامان بزرگ خانوم که فرداست ...

بقیه کارها رو بکنم ..

ای بابا ...........!

 

پ.ن: گسستم از او به خیره سری          گرفته ره مه دگری ............!

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:57 بعد از ظهر ] [ پری دریایی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من همونم که یه روز می خواستم دریا باشم ... ولی نشد که !!
زمین و زمون دست به دست هم دادن تا پری دریایی از خونه ته اقیانوس کوچ کنه و بیاد تو سرزمین بی آب علف دنیا .. بیتوته کنه .. شاید تو کنج این خراب آباد ... دیگه دست و خنجری نباشه که حنجره شهرزاد و بدره و پای طناب داره وسط میدون ... کف بزنه و کل بکشه !!
اسمم و عوض کنم یا نکنم .. فرار کنم یا بمونم .. گریه کنم یا بخندم .. دیگه فرقی نمی کنه ..
من می دونم و شمام می دونید .. که من آدم بشو نیستم .. من همونم .. همون پری ... همون که تو دریا خونه داشت ...
فروش بک لینک